|
|
|
|
|
مرا به حال خود بگذارید.. که در این پوچی عمیق گاه به سطح میرسم و باز ناباورانه فرو میروم و چون سنگینی احاطه گر او راحس می کنم سبکبال خاموش می شوم.. مرا به حال خود بگذارید.. که سخت است سرگردانی دراین معنی و شکافتن این باطن وحشی در رسیدن به تمام نیستیش که گاه ظاهر هستی اسان است و فریبنده.. مرا به حال خود بگذارید.. که فرو میروم در دامان عشقش وچون لبریز میشوم از وجودش باز دست و پا میزنم تا خالی تر از خالی ،تنهاتر از همیشه به دنبال گمشده ام حس جستجو اویزانم باشد.. .... |
||
|
+
نوشته شده در دوازدهم دی 1388ساعت 4:21 بعد از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||
|
|
|
|
|
و چشمانت مرا بیچاره می کرد.... کنار سنگفرش هر خیابان....
ومن دیوانه آن چشم مستم..که با ضرب نگاهش مطربم کرد!! ومن دیوانه آن چشم مستم..که با ضرب نگاهش مطربم کرد! ومن...
جدا کردی دو پایم از زمین سرد ....و خالی زیر پایم اسمان است........
|
||
|
+
نوشته شده در نوزدهم مهر 1388ساعت 5:32 قبل از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||
|
|
|
|
|
چشمانت آمین محبت ومن جاذبه اش را وقتی.. وقتی سیب سرخ دلم افتاد فهمیدم...
..وچشم را می شنوی چگونه صدایت می کند،آنگاه که گم می کنی سیمرغ سیمایش را لابه لای شاخه های پرپیچ و خم طوبی،میعاد اولین و آخرین قرار..گفتند بیا،بخوان وبنوش و..برو.. و آن احساس نابهنگام بلوغ که در واپسین رفتن هایت خجلی از این پوسته ءکال! و سرودن باز..که آخرین جرعه جرعه های دوریت را تاب می توانم آیا!! ... .............. |
||
|
+
نوشته شده در بیستم خرداد 1387ساعت 10:26 قبل از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||