تبليغاتX
..:: عطر یاس ::..
..:: عطر یاس ::..
..::همیشه سیمرغ می مانم و سیمرغ می سازم::..
گو شمع مياريد در اين جمع که امشب....در مجلس ما ماه رخ دوست تمام است

چشمانت آمین محبت ومن جاذبه اش را وقتی..

وقتی سیب سرخ دلم افتاد فهمیدم...

 

..وچشم را می شنوی چگونه صدایت می کند،آنگاه که گم می کنی سیمرغ سیمایش را لابه لای شاخه های پرپیچ و خم طوبی،میعاد اولین و آخرین قرار..گفتند بیا،بخوان وبنوش و..برو..

 و آن احساس نابهنگام بلوغ که در واپسین رفتن هایت خجلی از این پوسته ءکال!

و سرودن باز..که آخرین جرعه جرعه های دوریت را تاب می توانم آیا!!

...

..............

2 نوشته شده در  بیستم خرداد 1387ساعت 10:26 قبل از ظهر  توسط لیلی آریان  | 

.م.ن .و ...

من و تو....

 کدام رکعت عشق را نخوانده ایم؟

که سجده سجده می شکنیم و...

..باز هم متهم به کافر بودنیم ؟!!

 

 

 

 

2 نوشته شده در  بیست و سوم بهمن 1386ساعت 10:33 قبل از ظهر  توسط لیلی آریان  | 

ر..و..ی..ا...

.....قطار می رود ..

...تو می روی..

.......من می روم..

..تمام ایستگاه می رود...

....اول آذر تولدت...و امروز پایان یلــــدا..

شکست در گلویم نوای بینوایی ..

..لبخند هایم را رنگ انار می کشم..

..چشمهایم را همان رنگی که گاه سبز می شوند

و گاهی میشی...عسلی یا قهوه ای...

..گونه هایم را مثل همیشه سرد و بی رنگ..

..صورتم را اما روشن چون برف..

موهایم را خرمایی با چند تار سفید !!

.. عینک آفتابیم را برمیدارم..

..سفید و سیاه و خاکستری ..

چه زود رویا هایم رنگ می بازند..

من می مانم و...

آتش آذر و نامی که جز خیال نیست!!

 می رود و نمی رود ازسر من هوای تو

داده فلک سزای من تا چه بود سزای تو...

... ...    ....

 

2 نوشته شده در  ششم دی 1386ساعت 10:2 قبل از ظهر  توسط لیلی آریان  | 

 

بهترین هدیه برایم سبدی بود در آن شاخه ای از گل یاس؛که تو از باغ دلت به تمنای نگاهی چیدی..کاشکی کسی یا که کسانی همه می فهمیدند شاخه ی آن گل یاس ریشه در عمق وجودم دارد.