تبليغاتX
..:: عطر یاس ::..
..::همیشه سیمرغ می مانم و سیمرغ می سازم::..

.بخوان به نام خالق خاک..به نام آب..به نام دشت..

بخوان به نام خالق شب...به نام سحر..به نام اشک..

بخوان به نام خالق دل...به نام درد...به نام وصل..

بخوان از هجرت خود..از نبود خود..از سرود خود..

شبی که نمی دانی تا سحر چگونه باید خلاصه بگویی...بگویی ..بگو!!

شبی که نمی دانی تا سحر چگونه باید آرام بسوزی... بسوزی..بسوز!!

دریاب امشب را..کسی بر اشکهایت خرده نخواهد گرفت...

دریاب امشب را..نیازی به پنهان کردن اشکهایت نیست...

همرنگ شو..اما به رنگ خود بمان...این یک تنفس است..دریاب ..نفس بکش...

 

 گیرم با عذاب تو ساختم....با فراقت چه کنم؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1384ساعت 6:39 بعد از ظهر  توسط لیلی آریان  | 

کوی یاری نیست...بی جهت می پنداری که درون کلبهء چوبی من سر پناهی هست..جوجه گنجشکان خیس را دیشب میزبان بودم...صبح دم لانه می ساختندزیر یک تاک بلند...رهگذران درراهند...کلبه ام خیس و نمناک ا ست ...من در این کلبه خواهم ماند..کلبه ام تمام سهم من از آدمهاست.. خاطراتش خلاصه درثانیه هاست ..خوب می دانم سیلی در راه است...من در این سهم می مانم....

+ نوشته شده در  بیست و نهم مهر 1384ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط لیلی آریان 

 

دستانش سردتر از هر برف وبورانی بود...قلبم را دردستمالی پیچیدم و در دستانش نهادم....فقیر بود...گدای دل و جان ...بخشیدمش...گرم شد و با لبخندی تمسخر آمیز رفت...دور شد...یادم رفت قلبم را پس بگیرم....رفت......

آخ..سرد شده ام.... دیگر آفتاب هم نمی تواند مرا گرم کند....

آخ آخ

گریون شدم گریون شدم.....اشکام شدند روونه.. به یک فقیر پا پتی تو دل گفتم دیوونه

از غصهء برهنه پا دلم گرفت بهونه.......ای کا ش تو دل به یک فقیر نمی گفتم دیوونه....

یکی بیاد پیدا بشه روح منا بیاره............پاهای پا پتی من پا به فرار می گذاره....

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم مهر 1384ساعت 8:54 بعد از ظهر  توسط لیلی آریان  | 

یوسف من..

مرا زلیخا نامیدی..من زلیخا نبودم..زلیخایم نامیدی

زلیخایم ساختی...خمیری بودم بی شکل...صیقلم دادی

از روح خود در من دمیدی...عشقت درخونم تزریق شد                                                       

تو اما یوسف بودی و یوسف ماندی...یوسف من... 

کجا رفتی ؟؟؟به دنبال کدام سرزمین کنعانی بار سفر بستی؟؟؟

جا گذاشتی این زلیخا را..بی تاب بوی پیراهنت گشته این زلیخا..

یوسفم..آه..کاش زلیخایت نبودم..اسیر گشتم به این نام......

.........................یوسف من........................                                          

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1384ساعت 1:20 بعد از ظهر  توسط لیلی آریان  | 

من نگویم که به درد دل من گوش کنید...بهتر آن است که این قصه فرا موش کنید 

شمع بزم دیگران شو...جام دست این و آن شو .................... 

هر چه بودی هر چه بودم...ناگهان رفتم که رفتم......

       

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1384ساعت 10:37 قبل از ظهر  توسط لیلی آریان 

جاده

دیشب تمام جاده راتنها بودم..

نبوی که ببینی سوسو زدن آن همه ستاره را

نبودی که ببینی نور تک ستارهء مرا...

یاد صدای گیتار چشمانش افتادم..

او هنوز هم می نوازد... نبودی که ببینی ..نبودی که بشنوی..

چرا هیچ کس نمی شنود این صدای اهورایی را..؟؟؟؟

کجا یندآ ن تما شاچیان آمادهء وجد...؟؟!!.

آآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه مردمان چه بی وفا شده اند.....!!ش

هیچ دانستی برای چه آمده بودم...برای چه رفتم....!!!

من شبگرد آستان روياي خاطراتم....بگو..بگوتامدينهءفاضله چند فرسخ تمنا باقی است؟؟

+ نوشته شده در  بیست و یکم مهر 1384ساعت 10:13 قبل از ظهر  توسط لیلی آریان  | 

مجنون بی جنون............

لیلی متهم شد به بی احساسی..این اولین وآخرین جرم او بود..جرم را قبول نداشت...

مدرکی برایش نیاوردند ،او صدها مدرک بر بی گناهی خود داشت...مهم نبود....

لیلی می بایست محکوم شود.......می بایست حبس می شد..این تنها راه حذف بود...

حکمش سکوت بود...فراموشی تنها راه....بیچاره لیلی..لیلی شکست........

تنها گناهش بی گناهی بود..با تمام بی گناهیش   مدام طلب بخشش داشت.....

می گفت مرا ببخشید.... سالها می گذرد از حبس لیلی..بیچاره لیلی...لیلی شکست..

دیروز پشت دیوار سیاه تنهاییش..همان زندان قصاص...مجنون دیگری از راه رسید....

لیلی آرام زمزمه می کرد ..آرام می خواند....مجنون  می گفت زمان شرمنده بی گناهان می شود...

لیلی با خنده سردی گفت : بگذار گناهکار بمانم........................

 

گر چه مجنون من از راه رسیده است.....

لیک در من دگر انگیزه لیلی شدنی نیست                       

         

 Leili..  

                                                                 

 

         

+ نوشته شده در  شانزدهم مهر 1384ساعت 8:46 بعد از ظهر  توسط لیلی آریان  | 

 

می خواهم تمام نوشته هایم را به حراج بگذارم..نوشته هایم با من قهر کرده اند..

می گویند تو ما را حبس کرده ای ..می گویند ما از این دفترها و کا غذ پا ره ها خسته شده ایم..ما هر چه ماندیم ..هر چه نگاه کردیم باد صبایی نیامد..اسب سفیدی نیامد...

قلبی نتپید..پایی نرمید....به نوشته هایم گفتم دوستم ندارید؟؟...گفتند نهایت دوست داشتنمان رفتن است!...گفتم چه بی وفایید..در بدترین و بهترین خلوت هایم   خلقتان کردم...نه..نه ..صبر کنید...

 شما از آن بهترین خلوت های من هستید..بدترینی وجود ندارد....آه..آآآااه..نوشته هایم بی قرارند..نوشته هایم در تنها ییهای من تنها شده اند...باشد شما هم بروید...

سیمرغ همسفرتان...پرواز راکه  یادتان داده ام.....سفر به خیر....

 

ومن میان این همه معراج چقدر نا مفهومم...

                                  درون رنگ تیره آن خاک چه چیز هست که نمی بینم...

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1384ساعت 11:26 بعد از ظهر  توسط لیلی آریان  |