|
|
|
|
|
بیا و بگوکوچ کردن دردناک نیست...همه محکومیم به این کوچ....
به کدامین هستی" پرکشیدی که ما" درنیستی خود"تو را نمی یابیم...در اعماق کدامین دریا" فرو رفته ای که ساحلش ناپیداست..با کدامین غروب" گرم صحبتی که از یاد برده طلوعش را.. خاله جان! طولانی شد این سفر..کوله بارت مگر چه داشت؟..چرا نگفتی رنگ دلت را...یادت هست که می خواندی نوشته های کودکیم را...دفتر خاطراتم سراغ چشمهای تو را می گیرد..پروازت را سکوت کردی!..سکوتت را پرواز!..دنیا سرد بود..نه؟ بیا که سرما سوزانده مغز استخوانم را....عکس ها "همه تصویر بغض نشکفته ات را فریاد می زنند...تو را در رویا دیدم...سبکبال ..تکانده شده از هستی..بی هیچ بردو باختی..خنده هایت بوسهءخورشید...آغوشت بوی مادر.... کجا یی خاله ؟!که خود خوب می دانی.. امروزبیشتر از هر روز تشنه ءرازداریها یت هستم...سینه ام مالامال درد است...رفتنت جلوهءپروازرا نازیباکرد....بیا و بگوکوچ کردن دردناک نیست...دردناکی فراموشی" است که دل را آتش می زند... خاله بیا...بیاوبی تابیهای مادر را" خود تسکین باش...بیا و بی تابیهای ناز دانه ات را" خود تسکین باش...بیا و اشک هایم را با دستمال گلدوزی شده ات پاک کن................ بیا خاله جا ن و ببین که ما چه اندازه بزرگ شده ایم....بیاو ببین که من و نازدانه ات چگونه خواهر شده ایم...بیا و ببین که یادت هنوز در قلبمان بوی ریحان تازه میدهد...خا له جان! من همان دختر مو طلایی" هستم که همیشه سر شانه نکردن موهایش دعوایش می کردی...همان که می گفتی ترشی نخورد..؟؟....خا له جان !خاله!..یادت را دوست دارم...احترام به انسانها چه کوچک چه بزرگ را از تو یاد گرفتم........خندیدن با هزاران درد" را از تو یاد گرفتم.....به یاد همه بودن را از تو یاد گرفتم...خاله" نخواهم شد ..امابرای همه" خاله شدنی چون تورا دوست خواهم دا شت......درود خدا بر تو باد........... پرستوهای عاشق به خونشون رسیدند................اما..چرا عزیز دل..هرگز تو را ندیدند ؟؟؟
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و نهم آبان 1384ساعت 5:23 بعد از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||
|
|
|
|
|
یاد باد آنکه نهایت نظری با ما بود رقم مهر تو بر چهرهء ما پیدا بود یاد باد آنکه صبوحی زده بر مجلس انس جز من و یار نبودیم و خدا با ما بود یاد باد آنکه چو یاقوت قدح خنده زدی در میان من و لعل تو حکایتها بود یاد باد آنکه خرابات نشین بودم و مست وآنچه در مسجدم امروزکم است آنجا بود .................................................... .............................................. ........یاد باد......... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و ششم آبان 1384ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط لیلی آریان
|
||
|
|
|
|
|
بار سفر ببند ای عزیز!.بگذار من هم بار سفر ببندم! بیا با هم بار سفر ببندیم..کوله بار خالییمان هر چه بود تقسیم.. بیابا هم دل به دریا ببندیم..دریایی که می گفتی بدون تودریا نبود..
من باز هم سیب می آورم..این بار سیب سرخ...بیا.. بگذار بیدار نشوم از این خواب سرخ... بگذار هنوز دستانت بوی یاس بدهد..بگذار اگر این بار از رویایت نوشتی..محکم بگویم .. تقدیر نامهربان تر از این حرفهاست..بیا این بار قلب را انکار نکنیم..بیا این بار از ته دل از خود بگوییم..نگوییم :من بگوییم: ما" بگذار این بار حرفهایم به تکرار نکشد..دیگر تا ابد خواب مانده ام هر جا بروم در و دیوار سراغ تو را میگیرند.. هر جا بروم..هوا هم بهانهء بوی تو را دارد.. امتداد چشمهایم را ندیدی آن زمان که گفتم فراموشم نکن... چه می کنی با این شقایق ناآرام..کاش ای عزیز" باران میگرفت آن شب..من دیگر از گریه کردن هم شرم داشتم...فهمیدی اندازهء اشکهایم را..یا به انکار کشیدی تمام وجودم را.. هق هق تنهاییم را نشنیدی...دلتنگی هایم را با سکوت پنهان کردم.. سکوتمان صادق بود...بعد از آن حرفها"همه انکار سکوت... بغض های دست نخورده ام فقط با تو می شکند... شعر تو را با گونه های خیس سرودم... پریدن تا نا کجا را با تو تمرین کردیم.. یادت هست گفتی دیگران هر چه گفتند تو مرا باور کن... باورت کردم...تو آیا باورم کردی؟ عطر وجودت را دوست دارم ..چرا که همهءگلها به عطرت حسادت می کنند دروغ نبود سرود تا ابد با تو بودن.. ابری بودی و بارانی..اما نخواستی بارانیم کنی. یاس را همیشه غمگین می خواهی...عمیق می شوم... بگذار محبوس زمان نشویم....
|
||
|
+
نوشته شده در بیستم آبان 1384ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در پانزدهم آبان 1384ساعت 9:53 قبل از ظهر توسط لیلی آریان
|
||
|
|
|
|
|
چمدانهایم را بسته بودم...هوای ماشین سنگین بود..نفس کم آوردم..پرازحرف بودی من اما لبریزاز..کلامی نبود..جرقه ای کافی بودکه توآتش گیری ومن خاکسترشوم.. ..روح نیم سوخته ام تشنهءباران بود..پیاده که شدم مردی چتر تعارف می کرد....دفتر همیشه تشنه ام خیس بود...ورق زدم تا ازباران بنویسم اماصفحات آخر" ورق نمی خورد... می خواست متوقف شوم..برگه هایم سبز شده بودند..من اماسرخ می دیدم..پرنده ای انگارمنتظر رهایی بود پرنده ای رویایی...*********** از اون وررویا..واست ترانه خوندم....واست نغمهءعشقموچه عاشقونه خوندم از اون وررویا..شدم عبرت پاییز........گفتی دنیات بهشت" واسه من چه غم انگیز از اون وررویا..مثل ابربهاری............شدم طلوع گریه" غم وچشم انتظاری ازاون وررویا..غریبی روندیدم...........توعشقی که تو رویا"اونوخورشید میدیدم ازاون وررویا..پرستوها پریدند...........واسه مهری که اینجا تودستهای تو دیدند ازاون وررویا..صبوریم وشکستم..............دوست داشتم که بگم ..هنوزم پایبندم؟؟؟؟؟ صبوریت را................... چترهاتان را ببندید ای به ساحل مانده ها شاید این بارانکه می بارد شما را تر کند!!
|
||
|
+
نوشته شده در چهاردهم آبان 1384ساعت 7:17 بعد از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||
|
|
|
|
|
یوسفی که پیراهنش را به راحتی بادببردیوسف نیست.. این درسی بود که دل گرفت. چشمانم خمار بود وخمار می دید..این بار با من شرط کردیاچشمانت را ببند.. یا باز کن وخوب ببین..حالت چشمانم همین بود; من بستن را ترجیح دادم ..بادستمالی که از مادرش گرفته بودم.. ..باید خیلی ازنوشته هایم را خط بزنم..نمیدانم کدامشان را..خط خوردن هم دردناک است..فرصت برای رفتن زیادبود.. دل یاس پر بود از سایه های بی صدا...کوله بارش بی اعتمادی وراهش ناکجاآباد..اعتراف این است" من زبان دلش را یاد نگرفتم" اما..اوزبانم را میدانست ..در لهجه ام توقف کرد..لهجه ام سنگین بود ونامفهوم ..از مهم هیچ" ساخت واز هیچ" مهم.....سکانس آخر فیلم پر بودازحباب....دوستی بی تعریف ماند..عشق گم شد درمیان مرزهای خیالی.... آخر فیلم دویدم...دویدم...دویدم...که دوست شوم..فقط دوست...امانمی دانم عقب بودم که نرسیدم یاجلوتر که ندیدم.. تو آیا مرا دیدی؟صدایم کردی !؟نصیب دلمان یک تکه ربان سیاه...کافی بود نه؟!؟این غم کوچ احساس بود...شمعی روشن کن...دشت پراز یاس را به خاطر داری!؟..شبی بی نسیم "عشقی را با عطر یاس آرام غسل می دادند..چون حکم نبود وتقدیر به صلیبش کشیدند..عطرش بوی تازگی می داد....بگذریم آری.. سرد و تاريک در فراسوهای دل تا نهايت خسته خواهم ماند و خواهم خواند راستـــــــــــــــــــی ......به ياد می آوري؟ روزی كه ماهی ها مردند، و قناری برای هميشه خاموش ماند، روزی كه شب را اسير خود كرد و ستارگان مهتاب را تشييع كردند .آن روز را به خاطر بسپار، برايش مراسمی بگير شمعی روشن كن عكس ياسهای پژمرده را روبان سياه ببند.
و مرا هم صدا كن .....طلوع تلخی ها را آواز سازيم و بخوانيم صدايم كن تا غم كوچ احساسمان را با هم قسمت كنيم اگر صدايم كردی ونیامدم بدان كه پی عكسی از خودم می گردم و تكه روباني
|
||
|
+
نوشته شده در ششم آبان 1384ساعت 8:50 بعد از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||