|
|
|
|
|
باز که ابری شد نگاهت... من هنوز چیزی نگفتم .. بغضتم واسم عزیز.... اما اشکاتا نگه دار....نگذار اینجوری بریزه.............................. من که آسمون نبودم.. اما عشق تو یه ماه............................... سرزنش نکن دلم را.. به خدا اون بی گناه.............................. بدجوری دیوونتم من..فکر نکن یه اعتراض........................... همیشه نبودن تو....کرده این دلا کلافه.......می دونم فرقی نداره...... واست عاشق بودن من..می دونم واست یکی شد ..بودن و نبودن من.... بیا و مثل گذشته..جز به من به همه شک کن من بدون تو می میرم..بیاه و به من کمک کن.......................... اولش گفتم یه حس... یا یه احترام ساده.............................. اما بعد دیدم یه عشق..تازه اندازش زیاد............................ مرا در پاییز پیاده کرده اندبه ایستگاه می روم دوباره پاییز استباید سوار شوم
دنیا نگه دار..... میخواهم پیاده شوم.... |
||
|
+
نوشته شده در سوم آذر 1384ساعت 6:29 قبل از ظهر توسط لیلی آریان
|
||
|
|
|
|
|
ب اران..ترانهءمن... ترانهءتو..امروز اول آذر است......صبح درآینه نگاه میکنم..موهایم را شانه میزنم ولبهایم را ر نگ صورتی ..همان رنگی که دوست داشتی صورتی لوس..کنارتلفن می نشینم..منتظر!..کسی حتمازنگ می زند..اما نه؟!همه مشغول دلخوشیهای خود هستند..مریم با مهدی..پری با آرش..گیتا با..می ماند دخترخاله و..که آنها هم حتما بعدالظهر..این اولین تولدی است که من خانه ام...تونیستی!کاش بودی نه بخاطر تولد..به خاطر تمام خوبیهایت...باید بلند شوم حالاکه تونمی آیی من می آیم...کیک تولدم رابرمیدارم..سرراه دوشاخه گل سرخ میخرم..یکی برای خودم یکی برای تو..هان راستی برایت کلی انارسرخ ترش می آورم تابا هم دانه دانه کنیم....یادت هست همیشه سراغ رسیدن انارهای سرخ باغچه یمان را می گرفتی..حالا که انارها رسیده اندتو نیستی..کیک تولدم کوچک است..اما یک قاچ تو بخوریک قاچ من...بقیه هم خیرات چشمان قشنگت می دهیم به تمام آنهایی که آمده اندسر خاک عزیزانشان...کاش هیچ کس پیش تو نباشد..می خواهم روز تولدم ازصبح تا غروب کنار تو باشم....کاش باران ببارد....تا تو دوباره باآهنگ گیتارت شعر خیس بارانیم را بخوانی...میدانم.. میدانم گیتارت در آن تصادف لعنتی ...اما تو با گیتار شکسته هم خوب می نوازی...(می آید از بالا یک قطره باران ..این خندهءابر است یا گریهء ساران..آن تشنه می خندد از قدرت یزدان..آواز نمی خوانند قرقاولان کبکان..چشمه......)می دانستم شاعرنیستم.....اما با آهنگ گیتارت شعرهایم راباور میکردم... .....باور می کردم.......... شمعهای تولدم را دور سنگ مزارت می چینم....باید قول بدهی با هم شمعها را فوت کنیم...بگو دوست داری روسری آبی سر کنم یا مقنعهءمشکی....بگو چه خوش خیالی لیلی...باشد قرآن کوچکم را نیز می آورم...باشد قبول..دستهای لیلی خالی تر از این حرفهاست...قول بده که روز تولدم لبخند بزنی...ولی از من قولی نگیر. ..چون اگر کنارم نشستی وگفتی تولدت مبارک...حتما زارزار گریه خواهم کرد...........................نگو...دست بردار دل.. دست بردار... قصه رسید به آخرش٬ دلم گرفت از آدماواسه کسی مهم نبود٬ تو زندگی بودن ما یه شب تو خواب دیده بودم٬ باهام می مونی همیشه اما زدی رو دستم و٬ گفتی که موندن نمیشه ..فکر می کنی منم بدم؟ عاشق کشی رو بلدم؟ می خوای که از پیشت برم ٬دیگه بهت نامه ندم هزار تا بیت دیگه هم ٬میشه واسه چشم تو گفت میشه تا صبح گیتار زد و ٬حتی یه لحظه هم نخفت اما خودت گفتی بهم٬ از تو نوشتن قدغن دوستت دارم ها رو نگم٬ گلایه کردن قدغن خوب می دونم که شعرمو٬ حتی یه بار نمی خونی هر چی بگم پیشم بمون٬ یه روز میری نمی مونی
|
||
|
+
نوشته شده در یکم آذر 1384ساعت 6:37 قبل از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||