|
|
|
|
|
دوسال پیش واسه تولدم یه عروسک گرفتی..یه خرس کوچولو..با چشمای خمارو...تو می دونستی من عاشق عروسکای فانتزیم....هر شب اون خرس بغل من می خوابید...به چشماش که نگاه می کردم یاد چشمهای تو می افتادم....چشماش پر خنده بود وخواب.. بد جنسی کرده بودی و عطری را که همیشه می زدی خالی کرده بودی روی تن عروسک...من و عروسک وعطر تنت همه به هم عادت کرده بودیم.. هر شب با خنده خوابم می برد...نگاهش..عطرش..وجودش ..همه واسم پر بودند از خاطره...هیچ کس نمی دونست چرا به کسی اجازهءدست زدن به اون را نمی دم...کسی نمی دونست اون عروسک واسه من یعنی چی.... حالا عروسک عذابم میده....ته کمدم قایمش کردم.....عذاب آورتر اینکه هنوز تنش بوی تو را میده.... خواستم بندازمش تو دریا دلم نیومد....خواستم کادوش بدم به یه کوچولو بازم دلم نیومد.....آخه این تنها داشتهءمن از ..دیروز دوباره چشمم افتاد تو چشمش ..بغلش کردم...بوش کردم....نفهمیدم کی اشک توی چشمام جاری شد...تن عروسک خیس خیس شد..می بینی شدم عین دختر بچه های سه چهار ساله ....از امشب باز... so kiss me & smile for me oh" babe"I hate to go |
||
|
+
نوشته شده در هجدهم دی 1384ساعت 8:22 قبل از ظهر توسط لیلی آریان
|
||
|
|
|
|
|
ای دوست...
مرا گرما، مرا گرما، ده ای دوست
که برف دی، درون استخوانم می زند سوز مراآلونکی ده از پر قو که سنگین گشته ،رؤیا یم همه روز بکن آن جام را پر ز آتش که بی دردی رود،جایش همه سوز مرا با ماه همخانه گردان که تا ریکی شود،یک لحظه چون روز مرا گرما، مرا گرما ،ده ای دوست که روحم از برم رفت ،همچو دیروز شعر از:رویا دنیـــــا... یالان دنیــــا دِه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یا کودکان شهر بی خبرند ازجنون ما....یا این جنون هنوز سزاوارسنگ نیست یا کودکان شهر بی خبرند ازجنون ما....یا این جنون هنوز سزاوارسنگ نیست یا کودکان شهر بی خبرند ازجنون ما....یا این جنون هنوز سزاوارسنگ نیست
|
||
|
+
نوشته شده در پانزدهم دی 1384ساعت 10:36 قبل از ظهر توسط لیلی آریان
|
||
|
|
|
|
|
غمهایمان اندازهءصحرا بزرگ است.....ما را نمی فهمند آدمهای کوچک آدمهای بزرگ با عقایدبزرگ همیشه به وسیله ء آدمهای کوچک با فکرهای کوچک تحقیر وسرزنش می شوند..... اما به هر حال" تو بزرگ فکر کن......... مردم بی منطق شده اند ونامهربان...شاید از تو متنفر باشند... امابه هر حال تو عاشقشان باش..... اگر کار نیکویی انجام دهی ..آن را زیر سوال خواهند برد.. امابه هر حال" تو نیکوکار باش... اگر امروز کار خوبی انجام دادی..حتما فردا فراموش خواهد شد... اما به هر حال"توکار خوب انجام بده... اگر به موفقیت رسیدی جمعی از دوستان پست ودشمنان واقعی اطراف تورا خواهند گرفت... اما به هر حال "تو همیشه موفق باش... شاید چیزی را که سالها برای ساختنش جان کندی یک شبه نا کسی ویران کند.... اما به هر حال"تو باز هم بساز... مردم واقعا نیاز به کمک دارند..اما به وقت کمک کردن به تو حمله ور خواهندشد... اما به هر حال "تو کمکشان کن... اگر صادق باشی و درستکار حتما آسیب پذیر خواهی شد.. اما به هر حال تو صادق باش ودرستکار.. بخیل نباش و به دنیا بهترین چیزهایت را تقدیم کن.. به هر حال دنیا" دیر یا زود بهترین ها را از تو خواهد گرفت.... دیشب درخشان بودی لیلی !!آری..آری..صحرایی را نور می دادی!! |
||
|
+
نوشته شده در یکم دی 1384ساعت 8:6 قبل از ظهر توسط لیلی آریان
|
||
|
|
|
|
|
....ومن تک عروس گورستان خواهم شد...... پاکتر وزلالتر از آنچه می اندیشیدم.....بالبخندی بر لب و گل سرخی در دست... برایم اشکی نخواهند ریخت،اشکی اگر باشد...اشک شوق وصال است........... جسم، سبکتر از روح وروح، سبکتر از جسم....وگور اولین خانه عشق...قبرم درخشان تر از قبور دیگر... دیده گانم همچو دالانهای نور...گونه هایم همچومرمرهای سرد ناگهان خوابی مرا خواهد ربود...من تهی خواهم شد از فریاد درد... روی آن راپارچه ای سفید،پرازعطریاس خواهند کشید،معطّر وسرسبزترازقبوردیگر..شب وصال باران خواهد بارید...ومن غرق خواهم شد در آن معراج....خانهءعشق نمناک و بی وزن...اسبی سفید مرکب شب زفاف...آن شب تمام سیمرغها به استقبالم خواهند آمد...ومن احساس زیاد شدن خواهم کرد...
خاک می خواند مرا هردم به خویش ،،،می رسند از ره که در خاکم کنند...آه شاید عاشقانم نیمه شب ،،،،گل به روی گور غمناکم نهند....بعد من ناگه به یکسو می روند،،،پرده های تیرهءدنیای من...چشمهای نا شناسی می خزند،،،، روی کاغذها ودفترهای من..دراتاق کوچکم پا می نهد...بعد من با یاد من بیگانه ای ...در بر آیینه می ماند بجای...تار مویی ،نقش دستی ،شانه ای....می رهم از خویش و می مانم ز خویش..هر چه بر جا مانده ویران می شود..روح من چون بادبان قایقی .....در افقها دور و پنهان می شود ...می شتابند از پی هم بی شکیب ،روزها،هفته هاوماهها...چشم تو در انتظار نامه ای..خیره می ماند به چشم راهها...لیک دیگر پیکر سرد مرا می فشارد ...خاک دامنگیر خاک!!!!!!بی تو؛ دور از ضربه های قلب تو...قلب من؛ می پوسد آنجا زیر خاک... بعد ها نام مرا باران و باد...نرم می شویند از رخسار سنگ..گور من گمنام می ماند به راه...فارغ از افسانه های نام و ننگ... |
||
|
+
نوشته شده در یکم دی 1384ساعت 7:54 قبل از ظهر توسط لیلی آریان
|
||