|
|
|
|
|
تو را سوگند مي دهم.. به كشتي به گل نشسته ء درون بطري! به چوب پنبه اي كه نمي تواند بن بست باشد! به يادگاري آخر! به كلام آخر! به شيشه اي كه پر شد از مهر! شيشه اي بي مي!... بايد آتش زد تمام روياهارا..! رويا را....شراب، گل مي كند آتشي خارج از واقعيت و رويا. اين شكسته بال بي دود ميسوزدآيا؟ تمرينش بايد داد؟ دعاي معراج را از بر بوده ام! آتش!آتش!آتش! دعاي معراج را از برم كرده اي! هيزم را بدست خودت مهيا كن! آتش! مي سوزد!روح نحيف دخترك! كاش بي دود بسوزد! آه...چه آرام مي سوزد... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 6:39 بعد از ظهر توسط لیلی آریان
|
||
|
|
|
|
|
گفتي وا رد تكه كاغذي كن دل نوشته ها يت را. گفتي محرم فقط كاغذ..... قبول......... دست چپم نيمي گرم، نيمي سرد مي نويسد... بوي دوست داشتن هنوز جرم اين دهانهاست...مي بويندش... درد مي آيدو سر مي كشد عشق وجودم را هر شب........ هر شب... خاكسترم اگر بدستت رسيد به باد بسپارش........ مي دانم به آسمان نرسيده، مي بارد... چتر را با خود ببر!... مي لرزد دستانت...چتر را با خود ببر! تن طوفان زده ام..تن طوفان زده ات! شكي نيست! ذره اي شك نداشتم.. در اين بي پناهي...در دوستي !! سازها همه شكسته ! چه باك...چه كس ! چه كس مي داند..! شانه ها بالا مي رود بي قيد.. دست چپم نيمي گرم نيمي سرد مي نويسد! تا ابد آرام بمان....آرام.. معشوق شدي... يا عاشق! آرام باش... آرام بمان! پوز خندي مي ماند بر روي لب كه رساند دستي تورا به فهم اينكه قبل از نبودنها ،بودنهارا جشن نگيريم... حالا مي رسي به دليل…... شكايتي نيست!!!. خوب است اين حال، باور كن! جشن را بيا با من بگير. تمام شد قصه! شاد گشت از درون كه فهميد حالا .. تو نيز مي فهمي ... بزرگ شديم..با هم...... |
||
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 6:5 بعد از ظهر توسط لیلی آریان
|
||
|
|
|
|
|
....سایه جان چه می کنی دیگر با دل ِ نداشته ام....خواندم نوشته ات را...از یاد برده ای که روحم را جاگذاشتم در آن شالیزار.هر شب جسم بدون روح بازگشت........وروح تنها ماند در آن شالیزار...شانه هایم اگر استوار نبود چه باک...می توانی خط بکشی روی نام لیلی...به خدا اگر شکایت کنم....تمام یادگاریهایم را در یک ماه سوزاندم....در دقیقه ای که نمی دانم مرداد بود یا تیر ماه...نگران تنها عروسکم نباش....هفت روز است...عروسک در روزنامه ای پیچیده شد...وبه دختر بچه ای شاید پنج ساله داده شد که با مادرش گدایی می کرد....خندید... اما من ناتوان از هر خنده ای بودم...کدام یادگاریها را باید دور ریخت...گردنبندی را می گویی که درون قابش سورهءعشق بودو..پلاكش جدا شد تا روز موعود ظهور كند.....آه که متنفر شدم از این عشق ..از اين پلاك بدون زنجير.....که بهانه شد.....یا شاید سجادهء کربلایی مسافری خسته را می گویی...دگمه را این بار محکمتر فشار بده....حذف کن بودن را....... از این خانه از این وب هم باید خداحافظی کرد...اگر ماندم پیام نفس گلی بود که امروز از آن سوی مرزها برایم پیام ماندن فرستاد...نمی دانم پیام تبریک بود یا تسلیت.....اما برایش نوشتم که اشتباه آمده...از فاصله نگو..... که هر چه کرد فاصله بود....دورو نزدیکش چه فرق میکند.... عشق اینجا گم است در بین بازیهای کودکانهءدوستداشتنها... ..در بین داشته های دنیا...دارم ..ندارم...بهانه ...خنده اشک واشک پر است از خنده.....جه می گویی؟...از من دیگر نپرس که چه کس بودوکجا بود وچه شد.....باختن اینجا کندن نهالی است که ریشه هایش شده رگهای قلب مرده ام....مهم نیست..نه!....خاکسترم اگر به باد رفت چه باک...دنیا دو نوبت است...وقتي كه مي آيد و وقتي كه مي رود....قوس قزح به ما که رسید...سودای نام بودو غم نان.... سایه جان...مدتهاست که دیگر پا نگذاشته ام در آن حیاط...دزدانه انارها را می پایم....قصه اش آشنا است....عشق را چه کس فهمید....سر گیتار هستی دست که بود...یادت هست اولین باری که اشکهایت را با دستانم پاک کردم وگفتم محکم باش....آن روز بچه بودی...حالا کجایی که بلند به من بگویی آرام باش...حالا بچه گي مي كنم....سایه جان سیمرغ قصه اش ناشنیدنی است....سایه...سایه..... بگذار رهگذران بیایند.و..ندانند ...چه چیز را می بازند...باکی نیست عزیز.....دیگر آغوش مرا جایی نیست...گفته بودم:.خسته ام ای عشق بازویت کجاست؟...بازویی می شناسی؟....دیگر شانه هایم جای گریستنت نیست...دیگر تکان می خورند..می شکنند...شانه هایت کجاست؟..گفتی بمان ..ماندم...گفتی بخوان.خواندم...گفتی بگو.... گفتم...سایه جان...گمشده ام....از چه هر روز نیمه می گویی و رد می شوی...لیلی را در تمام رؤیاهایت بی نشان جستجو کردی؟..... اگر نبود صدایت که گفتی: می گویم تا به دست خود خودت را ...گمان می کردی....باورم می شد که پس زده ام قلبی یخی یا آفتابی را.... سایه از قلب می گویم....از عقلی که دارش زدم....حا لا شعار چه بود...احساس یعنی چه...می دانی که وقت غصّه چقدر سرد می شوم....می خواهی برایت از دستانی بگویم که گرمایش سوزاندم.....دستانی که گرم نشد ولی غرق شد از عرق شرمگین روح...غسل ....نه سایه!مرگ رادیده ام.....قلب شکسته ا ت را بارهادست کشیده ام...از وجودم بخشیده ام....روح شکسته ام را چه کنم؟؟؟...صدایم کاش فراموشت می شد...این دعای آرامش را ياد گرفته ام ...کاش سکوتم می کردی تا ابد...تا نگوییی چرا صدایت می لرزد....خوشحالم که دوستان دوست پیدا کرده ای....دریا..مینا..ماهان....لیلی با روح شکسته را برای چه می خواهی.....پر می شود اطرافت.... هزاران لیلی....دعای خداحافظیم را نشنیدی... آن لحظهءرفتن که ما را به زور جدا کردند تا کمتر اشک بریزیم........آه سایه....من از درد هم دردناکترم.....سایه جان !هر شب گونه هایم بازیچه ءاشک می شود...و اوآرام می نوازد..... من به پر باري ابرم...به سبكبالي باد... اون تسلاي وجود...سر هر بودونبود... مي دونم كه هاي هاي گريه ها ما ميشنوه.... لحظههارو با تو بودن/در نگاه تو شكفتن/حس عشق رو در تو ديدن/مثل روياي تو خوابه/با تو رفتن/با تو موندن/مثل قصه تورو خوندن/تا هميشه تورو خواستن/مثل تشنگي آبه/اگه چشمات من رو ميخواست/تو نگاه تو ميمردم/اگه دستات مال من بود/جون به دستات ميسپردم/اگه اسمم رو ميخوندي/ديگه از ياد نميبردم/اگه با من تو ميموندي/همه دنيارو ميبردم/بي تو اما سرسپردن/بي تو و عشق تو بودن/تو غبار جاده موندن/بي تو خوب من محاله/بي تو حتي زنده بوندن/بي هدف نفس كشيدن/تا ابد تورو نديدن/واسه من رنج و عذابه /توي آسمون عشقم/غير تو پرندهاي نيست/روي خاموشي لبهام/جز تو اسم ديگهاي نيست/توي قلب من عزيزم/هيچ كسي جايي نداره/دل عاشقم بجز تو/هيچ كسي رو دوست نداره
لحظه ها رو با تو بودن □□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□□
|
||
|
+
نوشته شده در دوم بهمن 1384ساعت 8:14 قبل از ظهر توسط لیلی آریان
|
||