|
|
|
|
|
بيليرَم...بيليرم...دردِم درمان اُلماز....... پرنده ها ي قفسي ...عادت دارند به بي كسي..... سيمرغ من....سيمرغ من.... خلوتي بود كه در آن ره بيگانه نبود... من و تو دوتا عروسك بوديم پشت ويترين مغازه اون خانم...من لباس سفيد عروس پوشيده بودم و تو كت و شلوار مشكي دامادي..مدتها بود كه من و تو كنار هم بوديم و به هم نگاه مي كرديم..من تو دلم مي گفتم كاش مي تونستم بهت بگم چقدر دوستت دارم..تو هم توي دلت همينا مي گفتي...يه شب انگار خدا دلش برامون سوخت ..ماه افتاد تو چشم من...ماه افتاد تو چشم تو..تو دستت تكوني خورد من دستم تكوني خورد ...آه ببين ما داريم حرف مي زنيم.. . ..توي چشمام نگاه كردي....دوستت دارم ازعمق وجود.. زمستون بود..برف مي اومد..گوله گوله ..پريديم توي خيابون..چقدر دنبال هم دويديم ..چقدر برف روي سر و كله ءهم ريختيم.....قرار ما هر شب زير نور ماه...ميشد اي عزيز آيا اين جون گرفتن هميشگي بشه؟..خسته شديم از نورماه !.از اين همه انتظار...گفتيم بگذار با نور خورشيد زندگي و جون گرفتن را تمرين كنيم..هواابري بود ..اما چشم من و تو دنبال نور خورشيد...پشت اون ابر..ببين ،باز كن چشمت را..........................................................................عزيزم..... چشمامون….اين نور ،واسه هميشه، جون گرفتن بود..مغازه دار فهميد كه داريم تكون مي خوريم..انگار همه چيز را فهميده بود...دستم را گذاشتم توي دستات...آه...مغازه دار لباسهاي من را در آورد..لباسهاي تو را هم در آورد..دست و پاهام را جدا كرد ..دست و پاهاي تو را هم جدا كرد... حالا ما توي يه عالمه اشياي كهنه و .. داريم ميريم طرف يك كارخونهء.... واسه آب شدن..سر تو روي تن من..تن من روي سينه تو...پرت شديم روي چرخ كوره...آتش منتظر من و تو ...جرممون چي بود؟...نزديك شديم به هم،با آخرين جوني كه داشتيم..پيشوني من روي پيشوني تو...لب تو روي لبهاي من...آتش،آتش...آره ذوب شديم در هم........................گْزلرِِ ُ گريان گدريرم!! كاش آن تب كه تو را سوخت مرا سوخته بود/.به فداي تو مگر اين دل ديوانه نبود من جدا از تو نبودم به خدا در همه عمر/.قبله گاه دل من جز تو در اين خانه نبود تو چرا شمع شدي سوختي اي هستي من/.آن زماني كه تو را سايه ءپروانه نبود عشق اگر روز ازل در دل ديوانه نبود/.تا ابد زير فلك نا له ءمستانه نبود Hold me in your arms….just this night Let the wind pass & not take me away پرنده ها ي قفسي ...عادت دارند به بي كسي..... سيمرغ من....سيمرغ من.
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم اسفند 1384ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||
|
|
|
|
|
ولی فروغ! من از عادت متنفرم.... به این نفسها هم عادت ندارم..... آزمایشگاه... برگه های آزمایش را با عجله زیرو رو می کنم....آخ...آه... یاد روزهای بچه گیم می افتم....اون وقتی که مامان عین فرشته ها دورم می چرخید...یاد روزی می افتم که توی مدرسه با یه نفر دعوام شده بود..حق با من بود..و توی دعوای لفظی من برنده بودم...ولی اونقدر احساس تنهایی می کردم که می خواستم زودتر به خونه برگردم وخودم را پرت کنم توی بغل ما مان...خونه که اومدم مامان توی حمام بود...من طاقت نداشتم..رفتم و دم در حمام بلند بلند مامان را صدا زدم...گریه ...گریه..ومامان دست پاچه درِ حمام را باز کرد...ومن اوفتادم تو بغلش...تنش خیس خیس بود...تنم خیس خیس شد...ولی اونقدر بوسم کرد که گریه تبدیل به خنده شد.....یادم نمیره....نه ..... نه... یاد عیدی می افتم...عیدی که یه پای مامان کاملا بی حس شده بود....عیدی که من مامان بودن را تمرین کردم...تا اون وقت حتی آشپزی هم نکرده بودم..ولی اونقدر مغرور بودم که اجازهءدخالت به عمه و مامان بزرگ را نمی دادم....اولین برنج..عین سنگ شده بود ..ولی مامان ..می بوسیدم و می گفت خوب ِ مامان خوب ِ...کجا خوب بود مامان؟....یادم نمیره....نه ..... نه... 44 سال كه سني نيست..... یاد اولین نقاشیی افتادم که مامان واسم کشید..یه کبوتر کوچولو..خیلی قشنگ بود....از اون وقت من پرنده را فهمیدم و عاشقش شدم... آه..کاش معنی این کم و کسریهای آزمایش را نمی فهمیدم...کا ش نمی دونستم آخرش یعنی چی....قطره های اشک...خجالت کشیدم....حالا من موندم و آسمونی که داره میچرخه دور سرم....نه! درست میشه...نه ..چیزی نیست...به کی دلداری بدم....سر راه زنگ زدم به فروغ...الو!..سلام...فروغ.!..تنهایی؟ آره...من میخوام بیام خونتون...چرا صدات گرفته...ناهار چی درست کنم؟ فروغ بلدی یه چیز درست کنی که بعد از خوردنش آدم زمان ...مکان...و اشخاص را فراموش کنه....چی می گی ؟؟تلفن را قطع کردم....چه قدر سنگینم....چه قدر سنگینم....سنگین ِ سنگین.... نه !فروغ! منتظرم نباش..در اين شهر غريب من تكه قلبي آشنا در زير خاك دارم كه هنوز مي تپد... نه!فروغ !منتظرم نباش...در اين شهر غريب جايي هست .. حوصله اي براي شنيدن دردهاي دلم ... آنجا نيازي نيست به اجبار بخندم ..راحت می گریم.. حالا منم و یه جادهء برفی طولانی و قدم هایی که ..آروم.. آروم...جسم سنگین من را به دنبال می کشند...و یه دنیا فکرهای عجیب وغریب..با یه رویای تاریک.. .پشت سرم را که نگاه می کنم رده پایی نمی بینم...نمی بینم...زمین زیر پام آسمون شده... صدای دیکته گفتن مامان می پیچه توی فضای بی وزنی....وسط تمومِ خاطرات کودکیم "دختری هست که دفتراش را روی فرش "دور خودش پهن کرده....بنویس....م..ا..د...ر.....نمی تونم بنویسم....نه.. نه!!ما مان" باز به من تقلّب می ده....بی منّت...بی سرزنش....... از جان با ارزشتر چه دارم که فدایت کنم.....سوگند به دریای وجودت که آن هم بی ارزش است...می دانم ..می دانم.. دیکته کنید:دنیا دمی است فرصت برای دیدن روی کیست؟
|
||
|
+
نوشته شده در دهم اسفند 1384ساعت 6:44 قبل از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||
|
|
|
|
|
بچه ها شوخي شوخي به گنجشكها سنگ مي زنند، و گنجشكها جدي جدي مي ميرند... آدمها شوخي شوخي زخم مي زنند، وقلبها جدي جدي مي شكنند..... تو شوخي شوخي لبخند مي زني ، ومن جدي جدي عاشق مي شوم!..... آموخته ام كه وقتي عاشقيم،عشق در ما ظاهر مي شود.... آموخته ام تنها كسي كه مرا در زندگي شاد مي كند،كسي است كه به من مي گويد:تو مرا شاد كردي.. آموخته ام كه هرگز نبايد به هديه اي كه از طرف كودكي است "نه" گفت...... آموخته ام كه مهم نيست كه زندگي تا چه حد از ما جدي بودن را انتظار دارد همه ء ما به دوستي احتياج داريم كه لحظه اي با وي به دور ازجدي بودن باشيم........ آموخته ام اين عشق است كه زخم ها را شفا مي دهد نه زمان.. آموخته ام كه زندگي دشوار است اما من از آن سخت ترم... آموخته ام كه نمي توانم احساسم را انتخاب كنم اما مي توانم نحو ه ءبرخورد با آنرا انتخاب كنم.... ((.آموخته ام كه آرزويم اين باشد كه قبل از مرگ عزيزانم يكبار به آنها بيشتر بگويم دوستشان دارم.)). |
||
|
+
نوشته شده در نهم اسفند 1384ساعت 6:49 بعد از ظهر توسط لیلی آریان
|
||