تبليغاتX
..:: عطر یاس ::..
..::همیشه سیمرغ می مانم و سیمرغ می سازم::..
حکایت اول:

رویای صادقه..خوابها چه زود تعبیر می شود..

هنوز مدت زیادی از نوشتن متن "در حسرت یک جاده ام "نمی گذرد ..که به مسافرتی دوست داشتنی دعوت شدم..پروازی دلپذیر...."دل می برد خود را تا به آسمان"..فکر نمی کردم به این زودیها دوباره به مشهد بروم..اما شدو چقدر زیبا بود...مسافرتی هوایی..هواپیما که اوج گرفت...زیر پاهایم خالی شد...همه چیز کوچک و کوچکتر می شد...انسان در فکر فرو می رفت..یاد مورچه ای افتادم که قصر پادشاه را بسیار بزرگ و با شکوه می دید.می دانید چرا؟..فقط چون خود کوچک بود...آدم ها نیز کوچکند بزرگ می بینند..یاد آدم هایی افتادم که دنیا را بسیار بزرگ وبا ارزش می پندارند..آدم هایی که گم هستند در همین سیمان وآجرهای ساختگی..خلق می کنند و می پرستند..وابسته می شوند و زندانی..جان می شود و خانه و ویلا و ماشین و پول وو امیال به ظاهر انسانی...باید کمی بالا رفت ..بالا و بالاتر ،تا فهمید در چه منجلابی دست و پا می زنند و می زنیم...

 نمی دانم چگونه احساسم را بگویم..انسان به خلا یی می رسید آمیخته با حسرتی حزن آلود..دل می خواست منکرشود پستی وجود را..اما وقتی خود را در تکه آهنی شناور در ابرها می دید..دندان بر لب می گزید..که تنها یک اشکال کوچک در این وسیله ءآهنی کافی است تا من وجود، به حقیقتی دردناک دست یابد..حقیقت ماندگار نبودن!..نمی دانم دیگر مسافران که از پنجره ءکوچک هواپیما نظاره گر آسمان بی ریا و آبی بودند .،به چه می اندیشیدند....در توصیف لذت چه می توان گفت ،لذتی از سر فهم..نه آنچه فقط با چشم قابل درک است... آسمان دوست داشتنی تر از زمین است ...شاید چون رها بودنش بی تملق تر است...شاید. !!

.حکایت دوم:

 گل سرخ و......و دیدن آشنایی که در همین خانه مجازی با او دوست شدیم..و تنها این صدا بود و نوشته که محبت را نوید می داد...هتل و قرار ملا قات...و حا لا می توان گفت پشت هر مجازی حقیقتی پنهان نهفته است...دوستی و خواهری به جمع دوستان و عزیزانم اضافه شد..و این یعنی محدود نباش فقط به آنچه در نزدیک است و کنار دست...همه جا می توان با عشق عاطفه راتقسیم کرد.......زنده باشی نوشین جان....به خاطر محبتت ممنون...

حکایت سوم:

زیارت شاید فقط امری ظاهری است برای آرام شدن...حالا اعتقاد چیست و آیاهای بسیار، برمی گردد به آنچه در فهم و منطق،انسان ،به آن رسیده...تعادل اینها در زندگی برایم مهم است و زیبایی را در هرچیز می شود پیدا کرد....همه چیز زیبا بود...

باید فکر کرد و رسید به این حقیقت که چگونه می توان برنده بود و برندهءواقعی باقی ماند...سخت است نه؟! 

 

بیایید

بر دست هایم

پر بچسبانید

آسمانم

منتظر است

کفتران

نام مرا می خوانند

و چناری

که به من

شوق پریدن می داد

 حکایت آخر:

 بدنبال هوای تازه ای می گردم ..نمی خواهم اوج پروازم اسیر محبتهای کوچک و دوست داشتنهای حقیر شود....نمی خواهم آویختن پرده ای پنجره ءآسمان را از من بگیرد..نیازمند حرکتم و نوری در سکوت...می خواهم همچو رویا"آرام بیایم ..آرام بروم...دعایم کنید...

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سی ام اردیبهشت 1385ساعت 9:16 بعد از ظهر  توسط لیلی آریان  | 

کنار فقر گل بانوی ایثار.......که می فروشه تنش را تیکه تیکه...

کنار مرد دریا بغض خسته....که وا می باره از هم چیکه چیکه...

به من چه سرخی میخک تو مهتاب...به من چه رقص نیلوفر روی آب....

قفس بارونه کابوس کبوتر..........به من چه کوچه باغ شعر سهراب...

به من چه.....به من چه....

زورکی نخند عزیزم/میدونم اومدی بازی/نمیخوام این آخرین بازی زندگیم، ببازی/

خودتو راحت کن و فکر کن که جبران گذشتست/از منم میگذره اما/به دلت چاره نسازی/

اومدی بشکنی،بشکن/از من ساده چی مونده/قبل تو هر کی بوده تموم تارو پود،سوزونده/

تو هم از یکی دیگه سوختی،میخوای تلافی باشه/بیا این تو و دل و باقی احساسی که مونده/

.................................................................................................................................

عقده های یک شکستو/خالی کن سر دل من..ازنگاهات خوب می فهمم/که تو فکرت یه فریبه/بازی بسه/پاشو بشکن....من غریب و تو غریبه...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  بیستم اردیبهشت 1385ساعت 2:37 بعد از ظهر  توسط لیلی آریان  | 

من میگفتم شب عشق با این سیاهی/نداره ترسی برام وقتی تو ماهی

تو میگفتی آره من ماهم ولی تو اومدی آسمونت را اشتباهی...........

 

روزگار این روزها از لیلی چه می خواهد...این چیست که می کشاندش این سو و آن سو...ندارم..به خدا خالیم از احساس..به خدا آینه زلالم کرده...به خدا نمی توانم...دورنگی نمی دانم..معصومیت بر باد رفته ام را نمی یابم...فهم اینجا زندانی است ..از من پرواز نخواه...جسم نخواه..روح نخواه...اشکهایم همین ها بود که فروختم...چیزی در قبالش ندادند...به خدا گران فروختم...یک جام درد خریدم...افاقه نکرد...بی دردی خواستم..دل ورم کرد....از من نخواه همراه بمانم...مرا در همان قلمروها بخوان و بگذر....بگذر....عشقت و دوست داشتنت مقدس!..اما ..آخرش چه؟...وابستگی می ماند و درد..درد می ماند و یادگاری مهر شده بر روزگار...نلرز!نترس!...من به آرام رفتن عادت دارم...تو نیز عادت می کنی...گفتی نامت ،جسمت،روحت ...پر احساس است ..قبول...گفتی برادز..گفتی خواهر...اما نگو..!!آتشم نزن که می فهمم و کاش نمی فهمیدم...نگو ! نگو!...

..سکوت میکنم و اینجا مرا سکوت بخوان!

چشمهای لیلی خیره مانده و فقط ...او از خودش می گوید...من!..نمی داند از کجا دیگر نمی شنید...این جمله مادام تکرار میشد به خدا دوستت دارم....لیلی نمی شنید...او می گفت و لیلی فقط سر تکان میداد....همه جا می چرخید...ذهن خالی میشد وباز بمبی...به طرف آینه می دود..صدایی می پیچید..ثروت میخواهی...چقدر؟..علم میخواهی..همراهت میشود..

باز تکرار میکند:فقط مرا همراه خود بدان...باورم کن!قطره اشکی میشکند این حباب را...باز می گوید:دوستت دارم...چگونه...لیلی هم جنس تو نیست...بگذر..برو..

 

...این یک تخت است...سی سی یو...قلب لیلی نمی تپد...فریاد دکتر :دویست ژول شوک..یک دو سه..تن خسته ام تکانی میخورد...صدای مادر:لیلی چی شده؟ بگو چرا حرف نمی زنی...!!لیلی حالا به ارزش مرگ پی می برد..لیلی..لیلی....

 

چله نشین خاطراتم نکن... ...لیلی من! ساده نباش..وقتی همه رنگ می بازند..یاد بگیر از اون آدما..باید تو هم یاد بگیری مثل همه آدما بشی..خوب بتونی دروغ بگی ..

عشقو تو نطفه بکشی..

اما یادت باشه حرفات مثل گوله های برفند...خیلی ها قربونیهای بی گناه دو تا حرفند..

                                    متاسفم....

                                                              

 

+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1385ساعت 2:59 بعد از ظهر  توسط لیلی آریان 

می روم،آرام،تافراسوی افق

بی ستاره،بی شهاب..

بی دل پراضطراب...

ورها...

از هر گونه رنگ و لعاب

در درونم موجها...بال و پرند

غلغل چشمه..آوای رفتنند

میروم ..چونکه سیرم از نور

پرم از رود..ولبریزم از مهر..

میروم تا که جاری بشوم..

تا نماند روی دوشم...

قایق پیرمرد صیاد..

ونشیندعرق تابستان..

روی گونه های بچه های عریان...

میروم تاکه فریادی بزنم...

بزنم برسنگ..برتن ماهی آرام..

تا بپیچد طنین شرشرم از دور...

تا به اوج...تا به خـــــــــــــــــدا..

این طنین را شاید،بشنود...

خار تنـــــــــــــــــــهای بیابان...

در دلش رخنه کند نـــــــــور..

قـلب تنــــــهایش گرم..

شیرهءجانش ســـــــبز..

خوب می دانم...

بر لبان خشکیده اش آنگاه..

می نشیند...نـــوری از لبخند

رویا-س

 

+ نوشته شده در  دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 11:36 قبل از ظهر  توسط لیلی آریان  | 

 

اينجا آغاز سفر بود...فراموش كرده بودم درس استاد را... آسمان خدا همه جا آبي است...پس خيالي نيست مردمان بي زمين را...خنده ام بي رنگ مي ماند و در آبي تو گم مي شود...دل مي برد خود را تا به آسمان تا ابرها شستشو دهندش با باران..خيس ميشوم باز..اما نمناكي بالهايم  را نمي فهمم محو ميشوم در خود... واين سنگيني كوچ است  كه خم كرده تمام احساسم را..باز هم خيالي نيست ..كوله بارم اين بار تا نيمه پر است...قدمهايم فقط به پايان دل بسته اندتا زودتر باز ايستند از اين همه درد سركش..  ورها شوم از اين بغض كهنه..و اين لغزش اشك  بر كاغذ چشمانم ، ناتوانم ميكند از گفتن....اشك گل آلودهء يك الهه.....باز هم خيالي نيست...رهايشان كرده ام ....دل را ..عقل را ..پريدن را ..و كوچ از من آغاز ميشود با روح خسته اي كه يدك مي كشم...اما اين بار مقصد را مي شناشم.. رسم من این نبود...آن را آموختم..همسایه ها دورو برم...آب می پاشند پشت سرم......

خندهءبي رنگ لبام معني اشك نم نم...

سنگيني هر دو چشام مثال ياس پرغمه....

 

 

چندتا هق هق مونده تا ته سفر؟؟...

روزي به يادم افتي اي ماه...

كان روز ديگر نيستم من......

تو مي نويسي با سر انگشت ..

برخاك گورم يادگاري....

 

وقتي خوب فكر ميكنم ، ميگم گناه خودمه
نبايد مي فهميدي كه زخم من بي مرهمه
ندونستم با دلم ميخواي بجنگي تن به تن
با كلام آخرت نمك شدي به زخم من
...
...

 

 

       

            

 

 

 

+ نوشته شده در  دوم اردیبهشت 1385ساعت 2:1 بعد از ظهر  توسط لیلی آریان  | 

پيك تو گر آيد .............عالم كنم رسوا..

گويم كه هست با من....يك صادق زيبا...

سيمرغ ياسيـــنم.........عشق بلوريـــنم

حوري پرويــــنم.......كي مي شوي پيدا.؟

مي جويمت هر روز....دردشت پر نخلي..

گرماي نخلستان..........سوزانده رويم را..

اينجا هوا بسيار..........اكسيژن امانيست!

اين بغض غم آلود.........بســــته گلويم را..

گم گشته ام هر شب......در آن بيابانها....

شــــــــنزار آنجاهم ....كوبــــيده جانم را...

اما چه باك اي يار.......شكوه نخواهم كرد..

وقتي تو برگردي ...........درد هم شود زيبا..

:رؤيا_س

 

به جاودانه كردن اثري از خود بينديشيد......................

 

 يك سيب به عمق هوس انداخت مرا.. چرخاند مرا از نفس انداخت مرا..

 

+ نوشته شده در  یکم اردیبهشت 1385ساعت 11:21 قبل از ظهر  توسط لیلی آریان