|
|
|
|
|
+
نوشته شده در بیست و هفتم خرداد 1385ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط لیلی آریان
|
||
|
|
|
|
|
یکی بود..یکی نبود...آره نبود.. لغزش بوی یک نگاه...دست من و بوسه ءآه...بر نفس سینه ء تو ..بر قفس آیینه ها...درد یک زخم لوند..شوق آن جیغ سیاه...حرف آن بی هنر مست... لب به لب هجرت ماه...سحر پیغمبر پیر...لیلی...رویا...سایه ها ....برهان آن لحظه ء تلخ ...اعدام یک فرشته ..ای خالق ماهان وجم...هیهات از این گور عدم...بوی باران باز می آید و لیلی !!!! تو عاشق این می مست بودی...سرودی...سرخ باز!...زیر باران آن شب!!از شیشه بی می ..می بی شیشه طلب کن... می سرایم من غزل در شب تنهایی ام ... ....اما چه سود.... نیستم من "در میان آن همه شعرهای تکراریم! کوزه ءواژگانم پر زخالی این وجود هم ..خالی تر از خالی.. کو ..کجاست مجنون آن شب بی پرده و رویاییم چشمهایم امشب رو به جای دیگریست می رسد گویا دوایی ...در شب بیماریم.. رفته اند از گردا گرد شمع پروانگان... گو بیاید لحظه ای آن سوز همیشه جاریم.. دل ورم کرد...آخ و درد آمیخته ..لب وا نکرد.. محرمی پیدا نشد...تا بگوید زان همه و صلهای پنهانیم.. "لیلی..." از کفر من تا دین تو...از دین تو تا کفر من...راهی به جز تردید نیست...
غرق باید شد آیا...؟؟ زیباست... رفتن با آب!
|
||
|
+
نوشته شده در بیست و سوم خرداد 1385ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||
|
|
|
|
|
چه کنم....مرغ سحری بی بالم نغمه یادم نیست... راه رفتن نمی دانم بام آن خانه آخرین نقطه ءاوجم بود لیک آنجا پر گنجشک است کابلها پر سار این دلم تنگ است.. روحم اما آنجاست صید هم وزن خود نمی یابم ناتوانم آری کار من نیست صیادی.. خوب می دانم سیمــرغ نخواهم شد آشیان آرزوهایم را سر آن قله کرکسی با خود برد
کاش مرغ شب بودم شاید آن وقت ..مثل او لای آن بوته ها سر پناهی ،چاله ای می جستم غرق یک لحظه تنهایی خود می گشتم بعد گیتی را...با تمام ادراکش با نسیم و بوی مدهوش سحر گاهش با تمام رازش ،هستیش،سازش به مرغ سحر دیگری می دادم یا برای جوجه سیمرغی پیشکش می بردم.. دیگر چه سود نوشتن را...سرودن را..آنگاه که..... ترانه هام خط خطیه!...ترانه هام خط خطیه........
|
||
|
+
نوشته شده در سیزدهم خرداد 1385ساعت 7:20 قبل از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب که زنگ زدی نبودم...اما مامان گفت صداش پرغصه بود ..میدونی چقدر واسم عزیزی...میدونی.... نمی بخشمش !سر باز کردن یه زخم کهنه بدتر از زخم جدید.. می دونم.... الهی از من آهی و از تو نگاهی.. الهی...
میدونی چقدر عزیزی..بغضتم واسم عزیزه...اما اشکتو نگه دار..نگذار اینجوری بریزه..
کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود...
عزیزم زیادند آدمهایی که به حال خود واقف نیستند...نمی دانند چه می خواهند؟...چه می کنند؟..نمی دانند چه می گویند..بدبختند عزیزم!وقتی به بدبختی افکارو کردارشون نگاه کنی ..دیگه اذیت و آزارشون برات مفهومی نداره !..فکر می کنی چون ظاهرا بیمار نیستند سالمند..فدای اون دل بزرگت بشم...فدای ...آروم باش..عزیزم...نگاهش کن...اشکم اگه ریختی خیالی نیست...نگاهش کن...اون وقت دیگه اشکات به خاطر خودت نیست.....اشکات میشه برای تموم بدبختیهای حال و آیندهءاون آدم...دنیا بازتاب کردارهاست...حالا که دستی خواست تو زودتر از سنت بزرگ بشی...خیالی نیست...سایه ء من!.............. به خودت ببالو وتا می تونی به وجودت محبت کن... ...اگه راهم این روزا از تو یکم دوره ببخش...توی زندگی آدم یه وقتا مجبوره ببخش...بگذر از من ...بگذر از من اگه جمعه بود وباز دیر اومدم....( همیشه نیستم پیشت وقتی که باید...ببخش لیلی را.)..(گل یکدونه ءگلدون دل لیلی)...دوریمونا باز می گذاریم به حساب سرنوشت...اینقدر خوبی که آخر میدونم میری بهشت....
|
||
|
+
نوشته شده در یازدهم خرداد 1385ساعت 12:11 بعد از ظهر توسط لیلی آریان
|
||
|
|
|
|
|
خاکسترت به باد اگر شد چه باک... دنیا دو نوبت است نفس و دوست... آلوده گشتیم..آلوده ءجرو مد یک صدا.. آلوده ءحسرتی که می خواست نماند!. رفتنی شدیم..و.پروازمان یادگار ماند.. سکوت...سکوت...سکوت.....!! سکوت مهمان ناخواسته بود... ..چه کس فهمید... ....علاقه و اقاقی را... و دانه دانه شدن انار را در دستانمان .. صبوریمان دیگر بی فریاد است.. ..معشوق لیلی شد و باز بوی دود گرفت...
دیگر انگشتان نمی توانند قلم در دست گیرند.. چه سود نوشتن را .. سرودن را.. آنگاه که عمق نوشته ات مهجورمی ماند.. و حقیر می شوی با عا طفه ات!.. رویا لیلی شدو باز بوی دود گرفت... دود....دود ماندیم با قاب عکسی بر دیواردل... سرخ بنویس..! به یاد داغی سرخ دستانش سرخ بنویس! فقط برای دلت..سرخ ..سبز.. سیاه... "آخه دل من ............ ... |
||
|
+
نوشته شده در هفتم خرداد 1385ساعت 8:5 بعد از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||