|
|
|
|
|
شمع خاموش شد از تندی باد...اثر از سایه به دیوار نماند...کس نپرسید:کجا رفت؟..
که بود؟..که در این جمع فرصتی چند گذراند...من اگر سایهءخویشم.. یارب!..روح آواره ءمن کیست؟..کجاست؟..
دل من یه روز به دریا زدو رفت..زنده ها واسش ...خودش و تو مرده ها جا زد و رفت چقدر سرد شده ای..سردتر از برف..تکیده تر از بید...زردتر از...کجایی ؟ در کدامین حباب غوطه وری ؟ دلم تنگ شده است..براي خودم ..براي لحظه لحظه هاي بودنم...*
گريه نكن...من ديگه نيستم كه چشماتو ببوسم..بگم :خوشگل شدي ها. این سایه ی غریب که در حال رفتن است چیزی شبیه روح من است این ... نه ُ این من است |
||
|
+
نوشته شده در بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||