تبليغاتX
..:: عطر یاس ::..
..::همیشه سیمرغ می مانم و سیمرغ می سازم::..

...روی شن های ساحل دراز کشیده بودم...من بودم و ساحل و دریا...موجهای ساحل ،آرام آرام به تنم می خوردند...یکی از موجها روی تنم ماند و بر نگشت...درست مثل یک پتو..پوششی رویایی ...و دیگر همه چیز تغییر کرد...پلی از ساحل به آسمان باز شد..پلی سنگی که اطرافش پر بود از گلهای یاس....خواب بودم ..یا که بیدار؟....این عطر کدام یوسف بود؟...کدام مجنون؟....

صخره ای آن دورها شبیه مردی ایستاده و موجی شبیه زنی در حال رقص در آغوش او...ابرها در انتهای دریا همانند اسبانی سفید با تک شاخهایی بر سر... می تاختند... به سوی من ...چشمه ای آن سو جاری شد..از زلفان دخترکی روی یک کوه...تکان نخور...بمان و ببین....کودکان همچو ن پریان کوچک معصوم..نبودید که ببینید...پاهای باله دارشان و تن لطیف طفو لیتشان...دخترآفتاب، سوار بر پشت ماهی کوچک...خنده اش نور..تنش آینه...نبودید..که ببینید...تپش قلب زمین در شفافیت آبی زلال....من بودم..من می دیدم...خواستم بر خیزم ...خواستم به آخر دریا برسم...دستی نا مریی، دستانم را فشرد..محکم!...گرم!..دستی از جنس مرمر...پاهایم آتش گرفت...بلند شدم..و او دستانم را با خود می برد و من می دویدم...اشک ریزان..اشک ریزان....موجها ..آبها..از مسیرمان کنار می رفتند....حالا ما وسط دریا بودیم...بی آنکه شنا کرده باشیم..تن سرد من ،چو آتش شعله ور بود...آه خدای من ..خدای من....خوابم یا که بیدار؟...چگونه شرح دهم مستی آن لحظه را...چه کس باور می کند این معراج را..می نویسم و می بینم... که پیچکی در تنم می روید و می پیچاند دست و پایم را به هم..قلم های نقاشیم را بدهید...باید به تصویر کشید این خلوص را....باید...جور دیگر دید ؛حال را...باید متولد شد..بار دیگر..تولدی در ماه ..در عرفان...

 

...آن شب مرا می تو مست کرد...امشب یاد آن می، مرا بی خود ز خود ...

جز سپاس چه بگویم

.

.

.....در شب تولد وبلاگم گفتید چرا فقط سیاه می نویسی ..خواستم بگویم...سفید و خاکستری هم می توانم..از تمام لطفتان تشکر می کنم..دوستتان دارم...

لـــــــیـلــی

...

این نیز بگذرد

تمام سنگریزه های این ساحل..قبل از تو بالغ شده اند...حالا تو دربلوغ چه کس سرگردانی؟؟

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم مهر 1385ساعت 6:38 بعد از ظهر  توسط لیلی آریان  |