|
|
|
|
|
می خزد آرام روی دفترم.........دستهایم فارق از افسون شعر.. یاد می آرم که در ستان من...روزگاری شعله می زد خون شعر! .. می سرایم من غزل در شب تنهاییم.. اما چه سود... نیستم من در میان آنهمه شعرهای تکراریم.. کوزهءواژگانم پر زخالی... این وچود هم خالی تر از خالی... کو کجاست آن مجنون شب بی پرده و رؤیاییم.. چشمهایم امشب رو به جای دیگری است.. می رسد گویا دوایی..در شب بیماریم.. رفته اند از گرد شمع پروانگان.. گو بیاید لحظه ای آن سوز همیشه جاریم.. دل ورم کرد،آخ ودرد آمیخته ،لب وا نکرد محرمی پیدا نشد،تابگوید زان همه وصلهای پنهانیم.. لــــــــیلـــــــــــی **** جان بی تو جان!چه سخت است... از تولد تا تولد..هزار بار به غنچه نشست نرگسی های چشمان تو.. دیگر تولد مهم نیست...زندگی در شگفتن مهم است.. .......
|
||
|
+
نوشته شده در یکم آذر 1385ساعت 7:42 قبل از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||