|
|
|
|
|
.....قطار می رود .. ...تو می روی .........من می روم.. ..تمام ایستگاه می رود... .. شکست در گلویم نوای بینوایی ....لبخند هایم را رنگ انار می کشم.. ..چشمهایم را همان رنگی که گاه سبز می شوند و گاهی میشی...عسلی یا قهوه ای.....گونه هایم را مثل همیشه سرد و بی رنگ.. ..صورتم را اما روشن چون برف.. موهایم را خرمایی با چند تار سفید !! .. عینک آفتابیم را برمیدارم.. ..سفید و سیاه و خاکستری ..چه زود رویا هایم رنگ می بازند..من می مانم و... آتش آذر و نامی که جز خیال نیست!! می رود و نمی رود ازسر من هوای تو داده فلک سزای من تا چه بود سزای تو... ... ... ....
|
||
|
+
نوشته شده در ششم دی 1386ساعت 10:2 قبل از ظهر توسط لیلی آریان
|
|
||